خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

  • عستاد اسفندیاری

بعد از مدت ها... در این کشمکش روزگار، و گیر کردن لای چرخ دنده های کوچک زندگی، معنای درد را شنیدم... تا دم مرگ پیش رفتم و برگشتم، سخت است تنها باشی، اما به درک! تنها بهتر است از بی کس بودن! خدا نکند کسی غریب بماند...
نگاهم و زاویه ی دیدم نسبت به مسائلی تغییر کرد که خیال می کردم تغییر پذیر نیست. حداقل این یک مورد برایم دلخوشیست. هر چند اطرافیان خیلی باورم نمی کنند، منم دیگر خیلی حرفی نمی زنم. ولی یک سال و نیم گذشته، زمانی است که هیچ گاه، هیچ وقت سرم را بر نمی گردانم تا دوباره ببینمش... حتی لحظات شیرینش، برایم تلخ است... اگر لحظه ای باشد، که هست. خیلی از آدمهایی که در آن وقت آشنایشان شدم را توان ملاقات دوباره ندارم... با اینکه اصرار شدید دارند بر دیدار دوباره، اما یک جایی باید... بگذریم.
حالم بد نیست، سوار ترن هوایی هستم، روزی خوب و روزی حالم افتضاح است، لیکن برآیند بردارها را اگر رسم کنی، چیزی جز شیب مثبت دیده نمی شود.
و عجیب است این خدای ما که چقدر زیبا بنده هایش را به سمت آزادی پیش می برد... خیلی ها نمی دانند اما آزادی درد دارد، زجر دارد، زحمت دارد... . به ما دروغ گفته اند... خیلی دروغ گفته اند راجع به آن، و راستگویان ناچارند در خفا بدرخشند، چون طوفان سیاهی، شعله شان را می درد.

کاش اینها می دانستند که آزادی، ورای این حرفهاست...

  • عستاد اسفندیاری

اصلا نمی دانم چه باید بگویم... آنقدر کوبیده شده ام که شاید اگر سیخی در من فرو رود، خلق گمان برند کباب کوبیده ام!!!
(اما در آینده مطالب بیشتری خواهم گذاشت)


  • عستاد اسفندیاری

این فیلم رو از یوتیوب برداشتم و ترجمه و دوبله اش کردم، جهت استفاده ی خودم و عموم!

دانلود با کیفیتش رو از لینک پایین می تونین انجام بدید (220 مگ)

 

 

 
 
 
دانلود با کیفیت بالا:
 
  • عستاد اسفندیاری

بی پرده باید بگویم، دهانمان مسواک شد برای هماهنگی ها و کارهای این جشنواره ی فیلم کوتاه که دوسال است تحت عنوان هنروما برگزار می شود و امسال، به خاطر بی پولی، ناچار شدیم دست به دامن سمپادِ [---] بشویم. اولش گفتند به به!! چه زیبا! چه عالی!! چه معلم های باحالی!! چه خلاق!! دوسال هم هست که مشغول این کارید! بارک الله!!! چی؟... پول می خواید؟ چرا رفتید پیش غریبه؟ خودمان هستیم آقا!!!  زیر پر و بالتان را می گیریم!...
اما از آنجا که سلام گرگ بی طمع نیست و بر طبق مذاکرات هسته ای که هرکه زیادی به رویمان بخندد و تحویلمان بگیرد، قطعا ریگی در کفشش موجود است و قصد سوئی دارد، سلام سمپاد هم بی طمع نبود و ... بگذریم!
خلاصه جشنواره ای که قرار بود 31 اردی بهشت ماه تمام شود، 19 مهرماه تمام شد! مجری اش هم بنده ی حقیر بودم که با اینکه دلم خون بود از بس حرص خوردم، ولی باز شیر خلاقیت مغزم را باز کردم و مقادیر اندکی نمایشنامه نوشتم جهت بانمک کردن مراسم اختتامیه ی حشنواره ی فیلم کوتاه که اسمش امسال شده بود "مدرسه" و امیدوارم بتوانیم این اسم را برایش نگه داریم... اگر بگذارد جنابِ گرگِ سلام کن!!!
و حقیقتا امیرحسین خان اخوین عزیز، و حامد رحیم پور بزرگوار، کمرشان زیر فشار این کار لِه شد و چه عذاب ها که نکشیدند و چه موی ها که از سر مبارکشان فرو نریخت...!!
اختتامیه ی جشنواره، به نظر که خوب بود. به به و چه چه زیاد می شنیدیم اما خدا کند که این به به و چه چه ها، زیادی نباشد که حداقل بنده دوباره به تردید می افتم و مسیر احتیاط رو پیش می گیرم.
عکس زیر هم از میان انبوه عکسهاست که نشان می دهم چقدر تپلم!!! (البته دوربین ها معمولا دو - سه کیلویی به آدم اضافه می کنند).
در آخر هم بگویم که اگر خواستید بیشتر راجع به جشنواره بدانید، بد نیست به آدرس زیر سر بزنید:
www.honaroma.ir
www.madresefestival.ir
تمثال مبارک عستاد اسفندیاری!!ا
تابلو است که مقادیر اندکی از مطلب بالا را سانسور کردم تا سرم به باد نرود!!!

  • عستاد اسفندیاری

حس تعلیق بد حسی است. این رو از من به یاد داشته باشید. هیچوقت بی خبری، خوش خبری نیست. این ضرب المثل را همیشه فراموش کنید.
در گیرودار زندگی بدجور دست و پایم پیچ خورده است و تقلا می کنم تا گره های کارم را باز کنم. قطعا توسل و دعا، فراموش نشدنی است اما احساس می کنم دارم راه را اشتباهی میروم. خیلی گیج شده ام. لطفا برای من دعا کنید تا گره از مشکلاتم، یا حداقل مهمترین مشکل ام، باز شود و رنگ و احساس به زندگی ام برگردد. البته دلم به خدا قرص است ان شاءالله.
فیلم زیر اولین خروجی کلاس کلیپ سازی در علامه حلی3 هست(م اول) که در طی این کلیپ کوتاه و ساده یا حتی مسخره به چشم غیر حرفه ای(منظور حرفه ی کلیپ سازی نیست، حرفه ی معلمیست!)، بچه ها خیلی چیزها آموختند( و البته منظور از بچه ها کلا دونفر است!).
امروز، روز شهادت حضرت امام صادق (ع) است... یا امام صادق(سلام خدا بر تو باد) دستم رو بگیر... و از زمین بلندم کن. تو را به خدا قسم.

 

 

  • عستاد اسفندیاری

خیلی وقت است چیزی ننوشته ام. افتاده ام در گیر و دار روزگار و لای پره های چرخ درشکه ی هستی، به سان گوشت، چرخ می شوم!
این مطلب، یک خاطره است ( و شاید جواب بعضی از سوال هایی باشد که ممکن است پیش بیاید.(ان شاءالله که این جمله را پاک می کنم)
نزدیک6 ماه است که اضطرابی یک سره دارم به خاطر گرهی که در کارم افتاده. خیلی نمی توانم باز و فاش سخن بگویم، اما فقط در این حد خط می دهم که این گره مربوط به ازدواج و همسرگزینی نیست.
اخیرا خبر بدتری از باب همان گره به دستم رسید که مدتی مریضم کرده و حالا ناراحتی معده هم گریبان گیرم شده. الان هم که ماه مبارک رمضان است و فقط دعا می کنم شب و روز - و با استرسی شدید از ته دلم که می گوید ممکن است دعایت مستجاب نشود - که عاقبت این کار به خیر بشود.
در این مدت مشغول کاری بودم که بسیار درگیرم کرد، اما هم آن کار زمین خورد و آبروی من رفت، هم باعث شد همان گره مذکور، کور تر بشود. باز با طناب آشنایی، به ته چاه آشنایی رفتم که بارها رفته بودم. همین دیروز یک طناب دیگر به من تعارف شد، منتها گفتم بنده تا مدت معلومی این طناب را در دست می گیرم، و قصد دارم به محض تمام شدن مدت معلوم، رها کنم طناب را و بروم پی زندگی خودم.
ناراحتی و غصه ام از آن است که تازه (و چه دیر!)، وظیفه ام برایم مُسَجَّل و مُبَرهَن شد و صد البته از حماقت و بی مغزی ام بود که اینقدر دیر مسجّل شد، اما تا آمدم با نفسی تازه بروم و کُشتی را شروع کنم، داور گفت صبر کن فعلا بیرون زمین تا ببینیم وضعیتت چطور است..... و من صبر کردم و صبر کردم و صبر کردم .... و دارم صبر می کنم و کم کم دارم می ترسم از اینکه نروم در میدان، و مرا از این جَنگ بیرون بیندازند و برای همین است که اینقدر دعا می کنم. این همان گرهی است که می گویم. من بی صبرانه منتظرم تا اذن بدهند دوباره(و اینبار مثل بچه ی آدم!) وارد میدان وظیفه بشوم، و حتی خودم را دارم گرم نگاه می دارم تا کم نیاورم، اما فعلا خبری نیست که نیست و فقط دارم دعا می کنم.
شما اگر این مطلب را خواندید، برای من و وضعیتم دعا کنید. بدجور دارم لَه لَه می زنم و این اضطراب مزمن دارد فرسوده ام می کند. دعا کنید آن گره باز شود. همین. ممنون.
(آمدم مطلبی بنویسم از باب قانونی شدن ازدواج همجنس گرایان در ایالات متحده ی امریکا، قلم به این سو چرخید. کار خدا را ببین! گویا این درد دل و التماس دعای من مهم تر است تا آن عقبگرد تاریخی. توروخدا دعایم کنید.)

  • عستاد اسفندیاری

یک اتاق است و هزار نفر آدم در آن، و دری به ارتفاع دو متر و عرض نیم متر. همه می خواهند از در خارج شوند، اما هیچ کس از اتاق بیرون نخواهد رفت.
شده است حکایت دل من و سر انگشتانم. حرف های زیادی برای گفتن هست، ولیکن هیچ حرفی از این دل بیرون نمی آید. بارها شده مطلبی را تا دو خط اولش رفته ام، اما در بین راه، ناگهان انگیزه ی نوشتنم می رود و کل متن را پاک می کردم، پنجره را می بستم و به کار دیگری مشغول می شدم. گویی اصلا قصد نوشتن نبوده و نیست.

الآن هم که محرم نزدیک شده و باز افکار عجیبی به ذهنم خطور می کند... انگار در درون خودم فتنه گری دارم که دائما در بزنگاه ها شروع می کند به شبهه انداختن و روحم را می آزارد. در مسیرها به دانشگاه یا محل کار، ذهنم مشغول شبهه هاییست که خودم به خودم می گوید و مشغول یافتن جوابهاییست که نمی دانم چرا قانعم نمی کنند. شکر خدا آنقدر احمق دور و برم هست که گاهی به حرفها و تحلیل ها واستدلال هایشان فکر می کنم و خنده ام می گیرد. البته نه خنده ی از سر غرور و خودبرتربینی که اگر اینطور باشد، جمجمه ام پر از خاک باد.

زندگی جالبی شده... خدایا عاقبت محمود گردان.

بیابان آباد
  • عستاد اسفندیاری

آنچه بسیار درباره اش صحبت های به ظاهر صحیح و خیرخواهانه زده میشود، بحث ایران است و ارتباطش با غیر ایران. "به ما چه که در غزه چه می گذرد، به ما چه که سوریه فلان است؟ چرا ما باید سنگ عراق را به سینه بزنیم، خودشان اگر عرضه داشتند مشکلشان را حل می کردند، اصلا چراغی که خانه رواست به مسجد حرام است." و تهش شد نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران...
"چراغی که خانه رواست به منزل حرام است"، رُک بگویم، این ضرب المثل غلط است. مزخرف است. دلیل هم دارم، دلیلش هم قرآن است. کتابی که برایش هزار دلیل منطقی آورده شده که تحریف نشده است و کتاب خداست، نه روایت است که انگ مشکوک بودن بهش بچسبد، نه داستان تاریخی است که به لرزش دست نویسنده اش اعتماد نشود. قرآن است و اگر به قرآن خدا اعتقاد نداشته باشند(یعنی حتی یک جمله از آن را نپذیرند) باید به پاک بودنشان شک کرد.
سوره ی مبارکه ی حشر(سوره ی 59ام)، آیه ی شماره ی 9: 
وَالَّذِینَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِیمَانَ مِن قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ وَلَا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَیُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۹﴾

و برای کسانی که در «دارالهجرة» (سرزمین مدینه) و در خانه ایمان، قبل از مهاجران، مسکن گزیدند، آنها کسانی را که به سویشان هجرت کنند دوست می‏دارند و در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمی‏کنند، و آنها را بر خود مقدم می‏دارند هر چند شدیدا فقیر باشند، کسانی که خداوند آنها را از بخل و حرص نفس ‍ خویش بازداشته رستگارند. (۹)
" و آنها را بر خود مقدم می‏دارند هر چند شدیدا فقیر باشند، کسانی که خداوند آنها را از بخل و حرص نفس ‍ خویش بازداشته رستگارند"
این دلیل من است بر غلط بودن آن ضرب المثل چراغ حرام به مسجد. آنها را بر خود مقدم می دارند هرچند خودشان فقیرند. ما نه فقیریم و نه نیازمند، هم کیشانمان در خطر اند و در نیاز، چرا نباید به برادر مسلمانمان کمک کنیم؟ اصلا در اسلام مگر وطن معنا دارد؟ مگر وطن مسلمان، مگر وطن شیعه جز کشور اسلام است؟ نمی گویم که هر چراغی به دستمان رسید ببریمش مسجد، خیر این هم واضحا غلط است، اما یادمان نرود، شاید کسانی باشند که به چراغ ما محتاج تر باشند. حرف من اینست که نفی و نهی نکنیم امری را که می توان در آن اعتدال ایجاد کرد.

رسول الله- حضرت محمدبن عبداللّه صلی الله علیه و آله وسلم- فرمود: «کسی که به فریاد برادر مسلمانش برسد و او را از غصه، گرفتاری و خطری نجات دهد، خداوند ده کار نیک برای او می نویسد. ده درجه او را بالا می برد و ثواب آزاد کردن ده بنده را به او عطا می فرماید. ده عقوبت را از او دور می نماید و در روز قیامت ده شفاعت برایش آماده می سازد» و چندین حدیث دیگر در این باب، یعنی در باب "ایثار"
یک واژه ی انسانی، یک حرکت و یک رفتار انسان دوستانه که تلالو انسانیت است...ایثار. و بودند و هستند بعضی ها که می گویند انسانیت انسانیت و تا نویت انجام یک کار انسان دوستانه می شود، پا پس می کشند و سفسطه می کنند و از همه جالب تر تکیه می کنند بر متکای ضعیف این ضرب المثل کذایی و نمی دانند که دارند خلاف قرآن می گویند.

حرف من و منظور من ایثار است...
  • عستاد اسفندیاری

بسم الله الرحمن الرحیم
مدتی است که در این فکرم که چرا هنر اینقدر زیبا می تواند در زبان اهل عناد و انحراف بچرخد و خودنمایی کند و چرا اینقدر می توانند بوسیله ی هنر، حرام ها را حلال و بی اخلاقی ها را درست و معمول، جلوه دهند. و مدتی است دارم با بی استعدادی ام پنجه در هوا می سایم و حرص می خورم تا بلکه بتوانم از طریق هنر، آنچه الهی و درست است را در اذهان نسل های آینده بکارم.... بکاریم.
مدت طولانی است که با دیدن آثار هنری غلط گوناگون قلقلک داده می شوم و می خواهم کاری کنم اما می بینم زنجیر شده ام و علیل. پریروز این عکس را در اینستاگرام دیدم که یکی از شاگردان گذشته ام(4-5سال پیش) که الان دبیرستانی است و در حلی1 مشغول است، گذاشته بود:

به رفقا در گروه وایبری مان که نامی برگرفته از گل واژه های رئیس جمهور دارد(پرزیدنت روحانی!) عکس را فرستادم و گفتم لطفا بیایید بسراییم شعری در جواب این شعر تا بلکه حداقل دل خودم آرام شود. شروع کردند به سراییدن و من هم گشتی در اینترنت زدم و دیدم اصل شعر چیز دیگری است. از "محمدعلی گویا" به شرح زیر:


با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم وشد

ریش خود را ز ادب صاف نمـودم با تیـــغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم وشد

با بـــوی ادکلنـــی گشت معطر بدنــــم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را
ننمودم ز تــــه حلق ادا رفتـــــــم و شد

یکدم از قاســـم و جبار نگفتــــم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسـی نــه عصا داشتــــم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانــــی" نشنیدم ز خداوند چـــو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بــــی چون و چـــــرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خــــدا گفتـــــــم و او گفت بیا رفتــم و شد

مسـجد و دیـــر و خرابات بــــــه دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلکِ آبی بی سقف و ستون
پیر ِ من آنکه مرا داد ندا رفتـــــم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم وشد

شعر زیباست و مضمون آن خیر است، گرچه بی دقتی هایی دارد که شاید به عقاید شاعر برمی گردد و مهم نیست! مهم اینجاست که کسانی این شعر را دستخوش تغییر قرار دادند و تبدیلش کردند به آن عکس بالا! موسی شده است واعظ و خودمانیم، واعظ را امروز به کسی بگویی یاد آخوند و ملا در ذهنش متبادر می شود!
خلاصه برادران عزیز و بزرگوارم(که هر دوان متاهل اند و بنده عزب اوقلی!) سراییدند آنچه را که باید و بنده قلبم کمی آرام شد. حاصل نهایی کار را در زیر می بینیند:

با کراوات به دیدار خدا، رفتی و شد؟
بر خلاف جهت اهل سما، رفتی و شد؟!

هر که را حب کسی هست، شبیهش باشد
نکند همچو نصاری به سرا رفتی و شد؟

چون که دستور رسد لحن عرب آموزید
بنمایی ز سر کبر ابا، رفتی و شد؟!

قول او ناخوانده احوال از کجا آورده ای؟
با لبی خالی ز "حَوِّل حَالَنا"، رفتی و شد؟

هم دهد وعده ی جنت، هم عَذابُ النَّارِ خُلد
بی نصیب از نعمت بیم و رجا، رفتی و شد؟

عشق او آسان نمود اول، مهم تا آخر است
پس بگو با من عزیزم، تا کجا رفتی و شد؟

به کس دیگری این بی ادبی هات نگو
که بخندند به گفتار1 شما، "رفتی وشد"!

پی نوشت:
1- واژه ی "گفتار" به عوض واژه ی "حرفای" آمده تا هارمونی حفظ شود.
2- این یک بیت هم  در مذمت 5امین بیت عکس سروده شده، که اشکال وزنی داشت، منتها سعی کردم صاف و صوفش کنم!  اما فعلا در شعر نمی آرمش:
گفته باشند که بامعرفت آیید و نزار
سرخوش و بی خبر رفتید کجا؟ رفتی و شد؟!
بعد از اصلاح عجولانه:
گفته باشند که بامعرفت آیید و نزار
سرخوش وبی سر و پایانه کجا رفتی و شد!؟!

  • عستاد اسفندیاری

25 خرداد ساعت 7:45 عصر به وقت عربستان سعودی، 9:15 به وقت جمهوری اسلامی ایران(شیره!!!)


الان که اینها رو دارم می نویسم، هیچکس دوروبرم این ور و اون ور نمی دوه الا مهموندارای هواپیما. پروازمون پرواز هواپیمایی سعودی هستش که الحمدلله ساعت 7:30 از زیمین بلند شد و الان یه ربعی هست که رو هواییم! (هنوزم ساعت ها رو به ساعت عربستان می گم).
ساعت 12:40 ظهر بود که رفتم نهار خوردم و بعدش نماز خوندم و بعدش اومدم پایین برای اینکه آماده شیم بریم فرودگاه. بله! ماراتن حرم در کار نبود! ساعت خلاصه ساعت 2 عصر از هتل زهرةالسعد4 در مکه ی مکرمه با اتوبوس راهی جده شدیم و 3 رسیدیم. تا 4-4:30 داشتن بلیت ها و بطاقه ها(کاغذای سفیدی که می گفت ما برای عمره اومدیم فقط) رو پخش می کردن و صد البته گذرنامه ها مون رو. همه رو گرفتیم و بعد رفتیم بارهامون رو تحویل دادیم و بعدش کارای از گیت رد شدن و اینها. خلاصه ساعت 6:30 بود که یواش یواش سوار اتوبوس ها شدیم و تا 7 اینطورا مشغول سوار شدن بودیم به هواپیما. هفت و نیم هم که پریدیم هوا!
سفر خوبی بود. به ساعت ایران حدود 11 می رسیم انشالله. قراره عرفان بیاد فرودگاه استقبالم! بهش گفتم نیا، گیرداد گفت نه می خوام بیام عکس بگیریم از هم بذاریم تو اینستا لایک بگیریم!!!!!!!؟؟!؟! و صدها البته که به شوخی و طعنه گفت. شکر خدا پیام هم که از امریکا اومده بود، حالا داره از اردبیل برمی گرده و امشب تو خونه خواهیم دیدش انشالله. الان هم کنار خواهرم نشستم و دارم اینها رو تایپ می کنم در حالیکه هیچکس دور و برم اینور و اون ور نمی دوه و گوش هام هم کیپ شده... .
6 صفحه سفرنامه نوشتم... ایشالله سفرهای بعدی ای هم اگه بود، این کار رو می کنم... خیلی لذت بخشه که بعدا اینها رو بخونم و یاد و خاطره ها زنده بشن.
 
والسلام علیکم و رحمه الله

  • عستاد اسفندیاری