خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

ازدحام ساکن

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ

یک اتاق است و هزار نفر آدم در آن، و دری به ارتفاع دو متر و عرض نیم متر. همه می خواهند از در خارج شوند، اما هیچ کس از اتاق بیرون نخواهد رفت.
شده است حکایت دل من و سر انگشتانم. حرف های زیادی برای گفتن هست، ولیکن هیچ حرفی از این دل بیرون نمی آید. بارها شده مطلبی را تا دو خط اولش رفته ام، اما در بین راه، ناگهان انگیزه ی نوشتنم می رود و کل متن را پاک می کردم، پنجره را می بستم و به کار دیگری مشغول می شدم. گویی اصلا قصد نوشتن نبوده و نیست.

الآن هم که محرم نزدیک شده و باز افکار عجیبی به ذهنم خطور می کند... انگار در درون خودم فتنه گری دارم که دائما در بزنگاه ها شروع می کند به شبهه انداختن و روحم را می آزارد. در مسیرها به دانشگاه یا محل کار، ذهنم مشغول شبهه هاییست که خودم به خودم می گوید و مشغول یافتن جوابهاییست که نمی دانم چرا قانعم نمی کنند. شکر خدا آنقدر احمق دور و برم هست که گاهی به حرفها و تحلیل ها واستدلال هایشان فکر می کنم و خنده ام می گیرد. البته نه خنده ی از سر غرور و خودبرتربینی که اگر اینطور باشد، جمجمه ام پر از خاک باد.

زندگی جالبی شده... خدایا عاقبت محمود گردان.

بیابان آباد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی