خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

ماه مهر از راه دارد می رسد و فشار کاری بنده و امثال بنده چند برابر می شود. جمع و جور کردن طرح درس ها یک طرف، برنامه ریزی برای ارایه ی چهارسوقمان یک طرف دیگر، حل و فصل کردن کارهای مدرسه ی سلام صادقیه( که از این به بعد افشاندیاری نصیب آنهاست از طرف دیگر و در نهایت تدوین کلی محتوا از محتواهای سایت افشاندیاری گرفته تا چهارسوق و کلاس مستند سازی حلی1 دبیرستان، ( که اگه برگزار بشه)، همه و همه داره وقت زیادی می گیره.
حالا دانشگاه و اینها رو کلا نگفتم که انشاالله برنامه های خوبی برای کار در دانشگاه هم داریم.( منظور خودم و عرفان است).
انشالله با کمک خدا، به دور از شعار و به دور از غرغر کردن علیه این مملکت و...، کار می کنیم تا زمینه آماده بشه، به هر حال یک کسی مانده از این قوم که بر می گردد.

  • عستاد اسفندیاری

از خودم گله کردم که چرا مشهد برایم جور نمی شود...
مشهد را برایم جور کردند... امام رضا(ع) را می گویم.
می روم، چند ساعتی مشهد باشم. با تنهایی ام بنشینم در حرم، تا بلکه نسیم بهشتی اش، آتش جهنمی ام را کمی خاموش کند... چه بسا، آتشم گلستان شود.
**هرکسی نمرود وار در این درگاه می آید و ابراهیم(ع)وار بر می گردد**
 

هر چه با خودم فکر کردم، دیدم شاید حرف های پست پیشین کمی احساسی بود و نه از روی عقل.
به هر حال عواملی هستند که باعث شدند بریدن و دست کشیدنم را از حلی1، اما نتوانستم اردوی مشهدشان را بیخیال شوم. به قول خودشان اردوی مشهد چیز دیگریست.
تو این فکرم بروم و فضای اردو را برای چند دقیقه هم که شده، افشاندیاریزه(!) کنم و برگردم.
 
یا امام رضا(ع)... ممنون که دلت برام تنگ شد.

  • عستاد اسفندیاری

نه به اون وقتا که سالی سه بار میومدم، سالی سه بار دلت برام تنگ میشد، سالی سه بار منو می خوندی به حرمت... یه سال لیلة الرغایب اونجا بودم، یه سال شب ولادت امام حسین و حضرت عباس(علیهم السلام)، یه سال شب نیمه شعبان...
 
یادش به خیر از حرم که میومدم دست می کشیدم رو سر بچه هایی که با نگاه ملتمسانه شون، ازت می خواستن فال بخری، و ازشون فال می خریدی، اما هیچوقت فال رو باز نمی کردی...
 
یادش بخیر بعد نماز صبح که از حرم در میومدیم، تو برف و سرما می رفتیم آب هویج بستنی می خوردیم جلوی باب الجوادت
یادش به خیر...
 
اما حالا چی؟ له له می زنم یه نصف روز بیام حرمت... هی به خیالم جور میشه، اما می فهمم نه... مشکلی می افته که من نمی تونم بیام... یعنی نطلبیدی ام، تعارف که نداریم با هم.
اما حالا چی؟ زار می زنم واسه اومدن به حرمت... اینکه از باب الرضا به نصف بالایی گنبدت که معلوم میشه، خیره بشم، ندونم چی بگم، فقط میگم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)...
 

خیال کردم امسال هم با حلی یک می رم مشهد... نه آقا سید مهدی می اومد، نه حاج آقا. به عرفان گفتم بریم؟ گفت سید میاد یا نه؟ گفتم نه، گفت پس بریم اونجا چی کار؟
حالا امسال هم که سید و حاجی طلبیده شدن... انگاری به زور دارن می برنشون.
خواستم خودمو بچسبونم بهشون، نشد. سه تایی رفتنمون شائبه دار می شد، حرف در میومد. گفتم خب شما برید به حلی یکی ها سر بزنید، من نمیام باهاتون. اما مثل اینکه نع! باز هم کتاب جوری ورق می خورد که تهش نه من می تونستم دو دقه با اونا باشم(به خاطر شائبه(!))، نه اونا می تونستن جای دیگه ای باشن غیر از همراهی با حلی یکی ها.
 ***
اردو خوراک معنوی خوبی نخواهد داشت... امام رضا(ع) خوراک اردو رو براشون رسوند... چقدر عجیب است این امام رئوف

  • عستاد اسفندیاری

خداوند پزشکتان نکند انشالله... همین!!!


نوشته شده در تاریخ 14 شهریور نود و دو
  • عستاد اسفندیاری

برای سایت افشاندیاری دات آی آر، ایده های زیادی داریم...به نظرم این سایت یکی از کارهای بزرگیه که می تونیم انجامش بدیم. خودم و عرفان رو عرض می کنم!
از دو سال پیش که اولین افشاندیاری ها رو برای اردوی مشهدی که عرفان با بچه هاش تو حلی4 (دبیرستان) داشت می رفت ساختیم و بعدش روز چهارشنبه سوری هم افشاندیاری گوشی رو ساختیم با مفهوم اینکه گوشی ایرانی بخرید( و الان مدتهاست انتظار می کشم یه وقتی پیدا کنم و دوباره تدوینش کنم)، از اون وقتها فهمیدیم که هر دو استعداد و توانایی در ساخت و پرداخت کلیپ های تصویری داریم. طوریکه ایده هامون مورد توجه اصحاب حرفه ای هم قرار گرفته بود. خلاصه بزرگترین کار انجام شده تدوین مستند دوزش بود که به نظرم عالی شده(البته همه هم این طور می گن.) کم کم عرفان افشار رفت تو کار تدوین حرفه ای با نرم افزار حرفه ایش و من رفتم تو کار ساخت موسیقی و خوانندگی. تا الان شش یا هفت (بیشتر یا کمتر) آهنگ ساختم و خوندم.
 
انشالله برنامه داریم تا آخر مهر ماه سایت رو راه بندازیم...همراه با کلی محتوا.
دعا کنید

  • عستاد اسفندیاری

سلام
آقا این مدته که نبودم، گیر گنده ای افتاده بود تو کار دانشگاهم تا حدی که حدود پنج روز (یا بیشتر) نمی تونستم از شدت اضطراب لب به غذا بزنم. خلاصه دوپامین خونم اومده بود در حد شپش ته جیب آدم بی پول!
خلاصه دعا و توسل به همه ی معصومین و نذر و نیاز و اینها، باعث شد به نحوی - نه به اون صورتی که خودم می خواستم- گره باز شه و دوباره رودخانه ی شیرکاکائویی زندگی جریان پیدا کنه.
عوارضش رو هم خدا به خیر کنه. از دیگر نرفتن عرفان به حلی یک که بگذریم و شلوغی های سرش در این روزهای اخیر به خاطر سمینار مسخره ی دبیرستان حلی5، دوتایی قرار بود کارهای اولیه ی تدوین کارآزمون بزرگ دوزش رو که در حلی یک انجام شد، و فیلم ازش گرفته شد، انجام بدیم و خود تدوین رو بدیم یه بابایی برامون تکمیل کنه. اما پیچش روزگار کار رو به جایی رسوند که دم عیدی، یکشنبه ها رو فعلا وقت می گذاریم روی تدوین در پاچه رفته مان.
آقا خلاصه یادش به خیر که روزگاری ما معلم بودیم در کنار همین آقای عرفان افشار و قبل تر هایش در کنار آقای سجاد محمدنبی نیز هم. شاید از اون دوران خاطراتی رو در اینجا سیاهه کردم( که البته باید نوشت به رشته ی دیجیتال درآوردم!).
از اطناب می پرهیزیم... خداحافظ و اینها.

  • عستاد اسفندیاری