خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

25 خرداد ساعت 7:45 عصر به وقت عربستان سعودی، 9:15 به وقت جمهوری اسلامی ایران(شیره!!!)


الان که اینها رو دارم می نویسم، هیچکس دوروبرم این ور و اون ور نمی دوه الا مهموندارای هواپیما. پروازمون پرواز هواپیمایی سعودی هستش که الحمدلله ساعت 7:30 از زیمین بلند شد و الان یه ربعی هست که رو هواییم! (هنوزم ساعت ها رو به ساعت عربستان می گم).
ساعت 12:40 ظهر بود که رفتم نهار خوردم و بعدش نماز خوندم و بعدش اومدم پایین برای اینکه آماده شیم بریم فرودگاه. بله! ماراتن حرم در کار نبود! ساعت خلاصه ساعت 2 عصر از هتل زهرةالسعد4 در مکه ی مکرمه با اتوبوس راهی جده شدیم و 3 رسیدیم. تا 4-4:30 داشتن بلیت ها و بطاقه ها(کاغذای سفیدی که می گفت ما برای عمره اومدیم فقط) رو پخش می کردن و صد البته گذرنامه ها مون رو. همه رو گرفتیم و بعد رفتیم بارهامون رو تحویل دادیم و بعدش کارای از گیت رد شدن و اینها. خلاصه ساعت 6:30 بود که یواش یواش سوار اتوبوس ها شدیم و تا 7 اینطورا مشغول سوار شدن بودیم به هواپیما. هفت و نیم هم که پریدیم هوا!
سفر خوبی بود. به ساعت ایران حدود 11 می رسیم انشالله. قراره عرفان بیاد فرودگاه استقبالم! بهش گفتم نیا، گیرداد گفت نه می خوام بیام عکس بگیریم از هم بذاریم تو اینستا لایک بگیریم!!!!!!!؟؟!؟! و صدها البته که به شوخی و طعنه گفت. شکر خدا پیام هم که از امریکا اومده بود، حالا داره از اردبیل برمی گرده و امشب تو خونه خواهیم دیدش انشالله. الان هم کنار خواهرم نشستم و دارم اینها رو تایپ می کنم در حالیکه هیچکس دور و برم اینور و اون ور نمی دوه و گوش هام هم کیپ شده... .
6 صفحه سفرنامه نوشتم... ایشالله سفرهای بعدی ای هم اگه بود، این کار رو می کنم... خیلی لذت بخشه که بعدا اینها رو بخونم و یاد و خاطره ها زنده بشن.
 
والسلام علیکم و رحمه الله

  • عستاد اسفندیاری

25خرداد- ساعت 9:51 صبح


الان که اینها رو دارم می نویسم، همه دارن دوروبرم اینور و اون ور می دون!!! چراکه باید اتاق هارو تحویل بدیم و تا شب بی خانمان باشیم! البته خونه ی خدا هست. به هرحال از دیروز 24ام شروع می کنم. صبح تا عصر که خبر خاصی نبود جز اینکه من داشتم فیلم هایی رو که پدرم و خودم گرفته بودم رو تدوینکی می کردم تا حاضر باشه برای اینکه بدیمش به آقاجون و آباجی(پدربزرگ ومادربزرگم) تا وقتی برمی گردن دِه، بشینن با سایر فک و فامیل پدری تماشا کنن!
عصری حوالی ساعت چهارونیم رفتیم مسجدالحرام و اونجا بودیم تا 9 و 10 شب. من حدود 1ونیم ساعت مشغول فیلم برداری بودم و عکس برداری و البته خیلی هم نتونستم بگیرم اما اونهایی رو که گرفتم خیلی توپ از آب درومد. بعدش رفتم تو حجراسماعیل و ضمن نزدیک شدن کامل به دیوار کعبه و دست کشیدن روی آن، دقیقا زیر ناودان طلا، برای خیلی از رفقا نماز خوندم و صدالبته برای پدر و مادرم اول از همه. در میانه ی شلوغی و مشغول نماز بودم و خیس عرق و تقریبا داشتم توی یک فضای 1×1 سیال(بخاطر جمعیت!) نماز می خوندم که به دلم افتاد الان مادر و پدر و آبجی کجان؟ سر بالا کردم دیدم جلوم هستن!!! خلاصه من خیس از عرق کارم تموم شد و از حجر اومدم بیرون و رفتم سراغ فیلمبرداری های بعدی. از کنار مردم که رد می شدم همه با تعحب نگاهم می کردن. رفتم طبقه ی اول سازه ی جدید و از اونجا چندی از کعبه فیلم و عکس گرفتم. مردم ملل(!) هم که دیدن دارم خیلی جدی عکس می گیرم، هی میومدن گوشیاشونو و دوربیناشون رو میدادن و ژست می گرفتم و منم عکس می گرفتم.
خلاصه بعد از رنج و تعب های فراوون اومدم پایین و یه جایی اون جلو ملو های قبله، بهم جا رسید و نشستم و چه خوب که پدر و پدربزرگم رو هم یافتم! نماز طولانی مغرب رو خوندیم و شکر خدای متعال الان خبر رسید که آسانسورمون هم بعد از 3 هفته درست شد(خدایاشکرت زیاد!)... ببخشید رشته ی کلام پاره شد! نماز طولانی مغرب رو خوندیم و اومدیم اون عقب تر.

 زیر قبه هایی که تو سازه ی مسجدالحرام وجود داره، یک عالمه لانه ی پرستو چسبیده به هم هست که صدای پرستوها رو هم میشد شنید. خانمها رو هم یافتیم و بطری ها رو ازشون گرفتیم. با خواهرم رفتیم زیرزمین مسجدالحرام و شش تا بطری آب زمزم پر کردیم و دادیم به بابا و بردن طواف دادن. دیشب به این منوال تمام شد.
الان هم وسایلمون رو جمع و جور کردیم و اتاق رو باید تحویل بدیم. پروازمون شبه اما نمی دونم کی؟ برای همین امروز ماراتون مسجد الحرام خواهیم داشت.

  • عستاد اسفندیاری

 23خرداد- ساعت 11:39 شب


تو هرجای دنیا اگه تو فروشگاهی مثل هایپر استار، یکی لخت و با حوله بیاد تو فروشگاه و مشغول خرید باشه به نظرتون چی میشه؟!!
اما اینجا تو مکه خیلی هم عادیه... عادی ها، یعنی اصلا عجیب نیست اگه تعداد زیادی از مردها رو ببینی که فقط با 2تا تیکه پارچه یا حوله پیچیده به کمر به همراه خانوم بچه ها یا تنها و با یه چرخ دستی مشغول خریدن میوه و گوشت و ... هستن!!! اینجوریاست!
امروز روز جهانی خرید بود! من در خدمت مادر بودم و پدرهم در خدمت پدرش(یعنی پدربزرگم) و تا همین یکساعت پیش بعد از ساعتها (5 ساعت) گشتیدن(گشتن و گردیدن) مشغول خرید سوغات و اینها بودیم. ماشالله خانواده های پدری و مادری ام یکی دونفر که نیستن، فقط خاله ها و عمه ها و عمو ها و دایی ها روی هم می شن 14 نفر!!! حالا بچه هاشون و شوهر و زن هاشون رو کلن حساب نکردم. همین دیگه، حرف دیگه ای ندارم!

  • عستاد اسفندیاری

22خرداد- ساعت 11:08 شب


تو شهر مکه ی مکرمه، کنار خیاونا و بزرگراها، از این بیلبورد تلویزیونی ها هست که دائما در حال پخش تصویر از کعبه است. توی لابی هتل هم همینطور، یه تلویزیون هست که شبکه ای رو داره که همه اش داره کعبه رو نشون میده و تلاوت های مختلف روش پخش می کنه. برای همین کعبه همیشه جلوی چشممونه یه جورایی. معمولا این موقع های شب دور و بر کعبه خیلی شلوغ نبود. شاید در حد 7 یا 8 صف داشتن طواف می کردن، اما امشب کل تصویر تلویزیون پر از آدم بود و کعبه اون وسط خودنمایی می کرد. امشب شب نیمه ی شعبانه... فردا 15 شعبان و ولادت امام زمان ماست. برام عجیب بود که چرا امشب کعبه اینقدر شلوغ تره با اینکه سنی ها و وهابی ها اعتقادی به امام زمان ندارن... نمی دونم شاید هم دارن. ولی به هر حال.
الان انشالله می خوام برم حرم همراه خانواده و تا صبح اونجا باشیم. التماس دعای رفقا رو یادم نرفته و خدا اگه یاری کنه، می خوام برای همه دعا کنم.
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر

  • عستاد اسفندیاری


**لطفا ابتدا عمره-7 و عمره-8 را مطالعه کنید**



21 خرداد- ساعت 1 نیمه شب


به هتل ها رفتیم و دست و صورتمون رو بدون اینکه توی آینه نگاه کنیم و یا از صابون بو دار استفاده کنیم، شستیم. محرم بودن واقعا کار سختیه! خلاصه خانواده ی ما به دلیل تجربه ای که داشتن از کاروان جدا شدند و رفتیم تا اعمالمون رو خودمون انجام بدیم با توجه به اینکه کاروان ما 3 ساعت بعد تازه اومدن سراغ انجام اعمال. سوار تاکسی شدیم و 10 ریال پیاده روی کردیم تا برسیم به باب ملک عبدالعزیز! از اونجا وارد باب شدیم... با قدمهایی آرام و با سر پایین آمدم داخل مسحدالحرام تا نگاهم به کعبه تخورد... دعاهایی را که مستحب بود را می خواندم و خوشحال بودم... جلو و جلوتر رفتیم... شوق دیدار دوباره ی کعبه در دلم مثل آتش زبانه می کشید... از کنار مردم و ستون های فراوان گذشتیم... و بالاخره به جایی رسیدیم که مردم را می شد دید دارند طواف می کنند... آرام سرم را بالا آوردم و نگاهم را از زمین بلند کردم... پاهای مردمی که عاشقانه طواف می کردند، سپس لباس هایشان، سرهای مردم و در آخر... قبله را روبروی خودم می دیدم... اما منظره ی پشت قبله همه چیز را شکست و حالم را گرفت، جرثقیل های فراوان، ساختمان های بلند و ... . شاید چون بار دومم بود منقلب نشدم، شاید چون مثل کودکی ام لطافت نداشتم منقلب نشدم و شاید بخاطر آن منظره ی بد دوره کعبه بود... حتی توی صحن کعبه هم پیاده رو هایی ساخته بودند که فضا را مزخرف کرده بود... حالا فهمیدم آن همه ستون توی حیاط مسجد برای چه بودند... شاید همه ی اینها باهم، باعث شدند که هیبت کعبه نگیردم... از حق نگذریم، کعبه اصلا هیبتی نداشت... غصه ای دلم را گرفت و خشمی وجودم را... بگذریم، از اینکه آن همه تغییرات ساختمانی و مناظر اطرافش باعث شده فعلا با خیال کعبه بیشتر حال کنم تا واقعیتش. خلاصه شروع کردم... از روبروی حجرالاسود، اولین طواف را تا هفتمینش... سپس نماز طواف را پشت مقام ابراهیم خواندم...خوردم به نماز صبح! دورکعت نمازی که حدود 20 دقیقه طول کشید(حالا کمتر یا بیشتر) و بعدش رفتم سراغ سعی صفا و مروه. تقصیر کردم و بعد از آن طواف نسا و نمازش.ساعت هفت و نیم اعمالمان تمام شد. لذت بخش بود اما رمقی برایم نگذاشت. از کمر به پایین تعطیل شدم و همه ی مفاصلم درد می کرد. آخر سر برگشتیم هتل(که الحمد لله از هتل مدینه بارها بهتر بود) و خوابیدیم....تا 7 بعد از ظهر. و این بود روز اول من با قبله جان!

22خرداد- ساعت 3:24 عصر

خبر خاصی نیست جز اینکه رفتیم حرم و بعدش آمدیم هتل! شاید تو نظر اول خیلی ضدحال خوردم، اما چه می شود کرد که آدم عادت می کند. کعبه بیشتر مظلوم شده بود... موجودی محترم و عزیز که حالا مظلومانه در میانه ی میدان، تنها مانده. چقدر کعبه شبیه علی(ع) شده است... چقدر شبیه حسن(ع) ... و چقدر شبیه حسین(ع)

  • عستاد اسفندیاری

21خرداد ساعت 8:54 شب
از پنجره ی هتل صدای نماز مسجد الحرام به وضوح به گوش میرسه... . روز بلندی رو داشتم... خیلی خسته شدم.
(20 خرداد)
ساعت 16 از هتل مدینه با مراسم وداع و چندی اشک، به سمت مسجد شجره راه افتادیم. همه لباس احرام به تن داشتن الا من. توی همون مسجد می خواستم بپوشم. خلاصه رسیدیم به مسجد و آماده شدیم. قبلا توی هتل عسل احرام کرده بودم و حالا فقط کافی بود لباس ها از تن درآرم و حوله ها بر تن بیاندازم! با حوله و تر و تمیز رفتیم داخل مسجد. حاج آقای کاروان همه رو دور خودش جمع کرده بود و صحبت هایی می کرد. بعدش نوبت مُحرِم شدن بود. همه باهم همراه حاج آقا نیت کردیم و گفتیم:
لبیک الهم لبیک... لبیک لاشریک لک لبیک... ان الحمد و النعمه لک و الملک... لا شریک لک لبیک.
حالا دیگه محرم بودم. تا اذان مغرب صبر کردیم. نمازهارو خوندیم( که نمی گم تو چه وضعیتی!) و بالاخره سوار اتوبوس شدیم. به سمت مکه.
5 ساعت در راه بودیم. من تمام راه بیدار بودم. اولین چیزی که از شهر مکه به چشم می آمد برج ساعت لعنتی بود و اولین چیزی که به ذهن من خطور کرد این جمله بود:
توجه! به قبله نزدیک می شوید.

  • عستاد اسفندیاری

20خرداد- ساعت 11:06 صبح
در کمتر از 4 ساعت دیگه مدینه رو ترک خواهیم کرد. شهری که پر است از خاطرات و حوادثی که برای ما شیعیان معنادار است. احساسم شبیه به احساس روز عید فطر است.  از یک سو خوشحالم که به مکه می رویم و از سویی غمگینم که مدینه را دیگر معلوم نیست کی ببینم. شبیه ماهی ای که به دریا می رسد اما دلش برای رودخانه تنگ می شود. غسل احرام کردم و این آهنگ در ذهنم تداعی می شد:  " آشوبم آرامشم تویی... به هر ترانه ای سر می کشم تویی... سحر اضافه کن به فهم آسمانم..."  لباس ها و همه ی لوازمی که در راه 3-4 ساعته به مکه داریم را آماده کردم. هنوز کارم با مدینه تمام نشده و باید بروم... نمی دانم شاید همیشه اینطور بوده، یعنی هیچکس کارش با مدینه تمام نمی شود و باید برود و برای همین است که حسرت می خورد و به بقیه می گوید که قدر بدانند... من از همین الان حسرتم شروع شده... از همین حالا که می خواهم نماز ظهر را در حرم بخوانم...

20خرداد ساعت2:45 عصر
منتظر اتوبوس ها نشستم و در حالی اینها رو تایپ می کنم که همه ی آدم ها دوروبرم دارن این ور و آن ور می دوند و مردا ها در حوله ی سفید و خانمها در لباس سراسر سفید پیچیده شدند و پشت چادرشان پارچه ی نارنجی رنگی دوخته شده که رویش نوشته: شادینه گشت.
قبل تر رفته بودم مسجدالنبی(ص). از باب جبرئیل وارد شدم و سمت چپ درب خانه ی حضرت فاطمه(س) مشخص بود. یک لحظه دلم گرفت از دیدنش... درست مقابل در جایی گیرم اومد و به نیابت از پدر و مادر و 5 نفر از رفقای نزدیکم نماز خوندم. بعدش رفتم در جای دیگری از مسجد نشستم و به قرائت قرآن پرداختم تا اینکه اذان و اقامه رو گفتند و نماز رو خوندم و به سرعت برگشتم هتل چراکه باید وسایل رو آماده می کردیم برای عزیمت به مکه. پدر در لباس احرام و مادر و خواهر نیزهم! من تو همون مسجد شجره عوض میکنم. الان اومدم پایین و منتظر اتوبوس ها نشستم و در حالی اینها رو تایپ می کنم که همه ی آدم ها دوروبرم دارن این ور و آن ور می دوند. خداحافظ مدینه... .

  • عستاد اسفندیاری

19 خرداد- ساعت 10:23
مشغول چت کردن با ح.ا روی وایبر هستم و همزمان این ها رو می نویسم. پیام از امریکا برگشته و الان 24 ساعته که خونه است... ولی ما نیستیم پیشش! فرض کن بعد از یکسال برگردی خانواده رو ببینی، بعد اونوقت خانواده ات نباشن!!! امروز خبر خاصی نبود، همون روتین حرم-نهار-حرم- خواب-حرم-شام
حرم. خصوصا که توی روزهای آخرت تو مدینه این روتین تعداد حرمهاش بیشتر میشه. عصری اومدن ساک هامون رو گرفتن، فردا ساعت3عصر میریم به سمت مکه. اول مسجد شجره، بعدش احرام و بعدش هم سه ساعتی تو راه خواهیم بود تا برسیم به مکه و مسجدالحرام. راجع بهش بعدا بیشتر می نویسم. عصر ساعت 5 رفتم بقیع، منتها وقتی رسیدم که درهارو بسته بودن. دوربین همرام بود و می خواستم اگه بشه دزدکی چندتا عکس بگیرم. منتها قسمت نشد امروز... اول صبح هم چون نور نیست، به درد نمی خوره. هرچند که عکس هم اگه بگیرم فکر نکنم جالب بشه. فعلا خبری نیست و احتمالا تا دو سه روز آینده اینترنت گیرم نیاد که خدا نکنه این طور بشه.


(عکس از خویشتن)

  • عستاد اسفندیاری

پیش نوشت: از اینکه عکس ندارد متاسفم چراکه سرعت اینترنت کفاف نمی ده. برگشتم ایران انشالله در پستی، همه ی عکس ها را به ترتیب وقایع آپ می کنم تا یادگاری بماند روزگاری!

19خرداد ساعت 12:38 بامداد

تقریبا 20 دقیقه پیش از حرم اومدم.  ساعت 10 بود که وارد حرم شدم... از باب السلام. نمازهای واجب رو خوندم و راه افتادم به سمت روضه ی رضوان، بین قبر و محراب رسول الله(ص). چندی عکس هم گرفتم که یکی از شرطه ها گیر داد و من هم با ایما و اشاره بهش فهموندم که پاکش می کنم ولی پاک نکردم! خلاصه جایی که فرش هاش سبز بود(روضه ی رضوان) نماز جعفر طیار خوندم به نیابت از پدرومادرم. و دو رکعت هم به نیابت از رفقای نزدیکم. بگذریم از اینکه شرطه ای که اونجا واستاده بود کچلم کرد که آقا پاشو...منم هی بهش می گفتم بابا جان واستا من کارم هنوز تموم نشده، به بقیه گیر بده!
از در حرم خارج شدم و سر راه از پشت ضریح، قبر پیامبر(ص) رو دیدم. چنان هیبتی و چنین قبری و بارگاهی؟ هیهات! اگر حرم دست ما شیعه ها بود، چنان محترم می شمردیمش که چشم این وهابی ها در بیاد. از باب البقیع خارج شدم و به سوی بقیع یواش یواش می رفتم. در راه گروهی اندونزیایی(به گمانم) نشسته بودند و دعا می خواندند و متوسل به ائمه ی بقیع بودند. همراهشان ایستاده دعا خواندم و سپس رفتم و به دیواری مقابل قبرستان( که از سطح زمین حدود 3 متر بالاتر است و درهایش همه قفل) تکیه زدم. در حال خودم بودم که روزی ام هم آمد. چند مرد میانسال که معلوم بود رفیق هستند و فقط خودشان آمده بودند، نشستن به دیواری که من تکیه داده بودم تکیه زدند و یکیشان شروع کرد به روضه خواندن... چندی گریه کردیم تا اینکه جوانکی آمد و گیر داد(؟!!)
خودم در حال خودم بودم، مداحی شب پنجم محرم میثم مطیعی را روشن کردم و با صدای بلند گوشی را گذاشتم روی زانوم...:
"مرا می شناسی بقیعم... منم قبله گاه غریبان..."
یک نفر کنارم بود که با این مداحی حالی به حالی شده بود... خیلی با صفا بود. جمع دو نفره ی من و آقای غریبه که زن و بچه اش هم بودند اما آن طرف تر. اشک هایم که تمام شد راه افتادم و برگشتم به هتل. در راه و آنجا کلی برای همه ی رفقا و هرکسی که التماس دعا گفته و نگفته، هم نظران و غیر هم نظرانم، همه و همه دعا کردم.
از این اسباب بازی شاه عبدالعظیمی ها اینجا پره. همین فرفره هایی که چراغ داره و با کش شلیکش می کنی هوا و می چرخه یواش میاد پایین و چراف آبی و قرمزش هم خودنمایی می کنه تو آسمون سیاه شب. اون موقع که تو حال هوای بقیع بودم با اون آقاهای میانسال، دیدم یه چیز سفتی خود به شونه ام و افتاد کنارم. با همون حال معنوی ام به هوای اینکه الان می چرخم و چشمم به لامپهای قرمز و آبی فرفره منور می شه برگشتم و کنارم رو نگاه کردم و دیدم بهع!!! یک ملخ نسکافه ای رنگ، به اندازه ی انگشت اشاره(به همون قطر و طول!) کنارم افتاده... حال معنوی که چه عرض کنم، احوالاتم همه قاطی شد! با آرامش پاشدم رفتم اونطرف تر و نزدیک تر به میانسالان نشستم. ملخه رفت... به خیر گذشت...  وجاش همون آقای نشست که باهم چندی گریه کردیم. الان اینها رو که نوشتم میرم پایین تا پست کنم رو وبلاگم. شب بخیر.

  • عستاد اسفندیاری

18 خرداد- ساعت 13:55 عصر
امروز صبح نتونستم بقیع برم! هرچند که بقیع رو بستن و تنها میشه از پشت نرده ها بقیع رو دید که اونجا هم هیچی معلوم نست الا یه مشت خاک! نه گنبدی نه بارگاهی نه چیزی... اینجاست که غریبی امام های دوم و چهارم و پنجم و ششم رو آدم عمیقا حس میکنه... الهم العن اول ظالم...
رفتیم چندی خرید همراه خانواده و بعدش حرم. امروز بالاخره اینترنتی یافتم اندر هتلمان وخیلی خوشحالم. یکی از نمره ها اومده بود که رفتم و دیدم و سریعا شروع به پست کردن مطالب این سفرنامه در وبلاگم کردم. پدر دیروز تعریف میکرد چهار بار بهش گیر داده بودن که داشت زیارتنامه می خوند اونهم دور از بقیع... صرف زیارتنامه رو ممنوع کردن گویا... یعنی دیگه به دوربین و اینها گیر نمیدن، اما به زیارتنامه هایی که خود سازمان حج و زیارت مصوب کرده هم گیر می دن.
من الان دارم میرم زیارت دوره(بازدید از اقصی نقاط مدینه). بر می گردم!

18 خرداد ساعت 20:30
ساعت 14 رفتیم تا ساعت 18 طول کشید. زیارت دوره رو می گم. اول به مسجد قبا رفتیم. جایی که از مسجدالنبی(ص) قدیمی تره اما از لحاظ اهمیت در رده ی دوم و بعد از مسجدالنبی(ص) قرار داره. حتی پیامبر(ص) حدیث دارن که نماز توی مسجد قبا ثوابش مثل عمره است. بعد از اونجا توی اون گرمای خفن، رفتیم به سمت مقبره ی شهدای احد... که البته مقبره که چه عرض کنم... یه چهاردیواری به ضلع 10متر بود که وسطش فقط خاک بود! برای حضرت حمزه(ع) فاتحه ای خواندیم و زیارتننامه ای قرائت کردیم و باز سوار اتوبوس ها شدیم. مکان بعدی مسجد ذوفبلتین بود. جایی که به پیغمبر وحی شد که قبله ات بجای مسجدالاقصی، مسجدالحرام باشه. پیغمبر نماز ظهر رو به سمت مسجدالاقصی خوندن و بعدش به پیامبر وحی شد که روبه کعبه نماز بخون(آیه اش هست) و پیغمبر نماز عصر و باقی نمازها رو روبه مسجد الحرام خوندن. دلیل این تغییر اذیت و آزار و طعنه و کنایه های یهودی ها بود که آرامش رو از امت اسلام و دل پیغمبر گرفته بود. بعد از مسجد ذوقبلتین رفتیم تا مسجد فتح رو ببینیم. مکان جنگ احزاب یا خندق. چند مسجد دیگه غیر از مسجد رسول الله هم آنجا بود مثل مسجد سلمان که پایین مسجد پیامبر بود و روبری آن دو مسجد حضرت علی(ع) و پایین ترش مسجد حضرت زهرا(س) که این مسجد رو خراب کرده بودن و عملیات تخریب مسجد حضرت علی(ع) هم تقریبا تکمیل شده بود و ما شاید آخرین کسانی بودیم که این مسجد تاریخی رو(حداقل بقایاش رو) دیدیم و جای همه ی اینها یک مسجد بزرگتر ساختند که ما اصلا بهش نگاه هم نکردیم. 11سال قبل که در دوران طفولیت اومده بودم،هنوز چیزهایی از مسجد حضرت زهرا (س) مانده بود. اینکه می گم مسجد، تصور بنای عظیمی رو نکنید، کلا یه اتاق 3در4 هستش!

بعد ازینکه 4 ساعت تو گرما بودیم بالاخره ساعت 18 رسیدیم هتل و الان که اینها رو می نویسم، ساعت 20:30 است. میرم بشامم و بعدش انشالله حرم جهت ادای نماز مغرب و عشاء..... . الان از شام برگشتم تا لباس عوض کنم و به حرم برم. داشتم فکر میکردم بعضی از این کسایی که تو ایران هستن و همش غرغر می کنن رو باید یه دور آوردشون اینجا ببینن چه جوری با خانومها برخورد می کنن، اون وقت می فهمن که تو کشورمون چقدر آزادیه. ولی جدای این حرفها، از 11 سال قبل تا حالا، مدینه خیلی عوض شده. اون موقع که اومدم، خیلی خبری از هتلها و جاده ها و اینها نبود اما تکنولوژی خورده به مسجدالنبی(ص) و خیلی خفنش کرده. یه سری پنکه هایی دارن که آب رو پودر می کنه می پاشه رو سر مردم و کلی از این چترهای سقفی تو حیاط مسجد گذاشتن و جالب اینجاست که توی حیاط هم فرش میندازن(درست مثل حرم امام رضا(ع)).

  • عستاد اسفندیاری