خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعد از مدت ها... در این کشمکش روزگار، و گیر کردن لای چرخ دنده های کوچک زندگی، معنای درد را شنیدم... تا دم مرگ پیش رفتم و برگشتم، سخت است تنها باشی، اما به درک! تنها بهتر است از بی کس بودن! خدا نکند کسی غریب بماند...
نگاهم و زاویه ی دیدم نسبت به مسائلی تغییر کرد که خیال می کردم تغییر پذیر نیست. حداقل این یک مورد برایم دلخوشیست. هر چند اطرافیان خیلی باورم نمی کنند، منم دیگر خیلی حرفی نمی زنم. ولی یک سال و نیم گذشته، زمانی است که هیچ گاه، هیچ وقت سرم را بر نمی گردانم تا دوباره ببینمش... حتی لحظات شیرینش، برایم تلخ است... اگر لحظه ای باشد، که هست. خیلی از آدمهایی که در آن وقت آشنایشان شدم را توان ملاقات دوباره ندارم... با اینکه اصرار شدید دارند بر دیدار دوباره، اما یک جایی باید... بگذریم.
حالم بد نیست، سوار ترن هوایی هستم، روزی خوب و روزی حالم افتضاح است، لیکن برآیند بردارها را اگر رسم کنی، چیزی جز شیب مثبت دیده نمی شود.
و عجیب است این خدای ما که چقدر زیبا بنده هایش را به سمت آزادی پیش می برد... خیلی ها نمی دانند اما آزادی درد دارد، زجر دارد، زحمت دارد... . به ما دروغ گفته اند... خیلی دروغ گفته اند راجع به آن، و راستگویان ناچارند در خفا بدرخشند، چون طوفان سیاهی، شعله شان را می درد.

کاش اینها می دانستند که آزادی، ورای این حرفهاست...

  • عستاد اسفندیاری