خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

خاطرات عستاد

پشت صحنه ها، افکار، خاطره ها، یاد ها--- کمی بی پرده

عقب-گَرد تاریخی

دوشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۱ ق.ظ

خیلی وقت است چیزی ننوشته ام. افتاده ام در گیر و دار روزگار و لای پره های چرخ درشکه ی هستی، به سان گوشت، چرخ می شوم!
این مطلب، یک خاطره است ( و شاید جواب بعضی از سوال هایی باشد که ممکن است پیش بیاید.(ان شاءالله که این جمله را پاک می کنم)
نزدیک6 ماه است که اضطرابی یک سره دارم به خاطر گرهی که در کارم افتاده. خیلی نمی توانم باز و فاش سخن بگویم، اما فقط در این حد خط می دهم که این گره مربوط به ازدواج و همسرگزینی نیست.
اخیرا خبر بدتری از باب همان گره به دستم رسید که مدتی مریضم کرده و حالا ناراحتی معده هم گریبان گیرم شده. الان هم که ماه مبارک رمضان است و فقط دعا می کنم شب و روز - و با استرسی شدید از ته دلم که می گوید ممکن است دعایت مستجاب نشود - که عاقبت این کار به خیر بشود.
در این مدت مشغول کاری بودم که بسیار درگیرم کرد، اما هم آن کار زمین خورد و آبروی من رفت، هم باعث شد همان گره مذکور، کور تر بشود. باز با طناب آشنایی، به ته چاه آشنایی رفتم که بارها رفته بودم. همین دیروز یک طناب دیگر به من تعارف شد، منتها گفتم بنده تا مدت معلومی این طناب را در دست می گیرم، و قصد دارم به محض تمام شدن مدت معلوم، رها کنم طناب را و بروم پی زندگی خودم.
ناراحتی و غصه ام از آن است که تازه (و چه دیر!)، وظیفه ام برایم مُسَجَّل و مُبَرهَن شد و صد البته از حماقت و بی مغزی ام بود که اینقدر دیر مسجّل شد، اما تا آمدم با نفسی تازه بروم و کُشتی را شروع کنم، داور گفت صبر کن فعلا بیرون زمین تا ببینیم وضعیتت چطور است..... و من صبر کردم و صبر کردم و صبر کردم .... و دارم صبر می کنم و کم کم دارم می ترسم از اینکه نروم در میدان، و مرا از این جَنگ بیرون بیندازند و برای همین است که اینقدر دعا می کنم. این همان گرهی است که می گویم. من بی صبرانه منتظرم تا اذن بدهند دوباره(و اینبار مثل بچه ی آدم!) وارد میدان وظیفه بشوم، و حتی خودم را دارم گرم نگاه می دارم تا کم نیاورم، اما فعلا خبری نیست که نیست و فقط دارم دعا می کنم.
شما اگر این مطلب را خواندید، برای من و وضعیتم دعا کنید. بدجور دارم لَه لَه می زنم و این اضطراب مزمن دارد فرسوده ام می کند. دعا کنید آن گره باز شود. همین. ممنون.
(آمدم مطلبی بنویسم از باب قانونی شدن ازدواج همجنس گرایان در ایالات متحده ی امریکا، قلم به این سو چرخید. کار خدا را ببین! گویا این درد دل و التماس دعای من مهم تر است تا آن عقبگرد تاریخی. توروخدا دعایم کنید.)

  • عستاد اسفندیاری

نظرات (۱)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی